تبليغاتX
پشت و رو

" شما باغ گل‌سرخ را به ‌یاد نیاوردید
آنچه را که نباید، کردید.
از این پس شکار می‌شوید
به‌ درون ِ انزوای محبس ِ پروانه‌ها.
فرجام‌تان؛ زیر ِ شیشه‌ها خواهد بود.
زیر ِ صفحه‌ی شیشه‌ای، سنجاق‌نشان
برق می‌زنند، برق می‌زنند پروانه‌های فراوان.
این شمایید که برق می‌زنید، آقایان!
ترس بَرم داشته. لطفا پالتوام را بدهید."

http://lh4.ggpht.com/mohammad.mazarei/RrJKf1KuSFI/AAAAAAAAAIA/WYBQ3fjuvF8/4g80rw5.jpg

JANOS PILINSZKY
یانوش پیلینسکی ( ۱۹۸۱-۱۹۲۱)
The image “http://www.litera.hu/files/article/Pilinszky.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:46 توسط شاهين |

"حوصله‌ام سررفت. لطفا پالتوام را بدهید.

پیش از آن‌که مرتکب کاری شوید

به باغ گلِ‌سرخ بیندیشید،

یا اصلا به بوته‌ا‌ی گل‌سرخ،

فقط به شاخه‌ا‌ی گل سرخ،آقایان."

یانوش پیلینسکی ( 1981-1921)

http://tekintet.files.wordpress.com/2006/05/pilinszky2.jpgزندگی نامه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:19 توسط شاهين |

من می خواهم موضوعات نقاشی هایم . بی زمان و معاصر باشد برای همین طبیعت را انتخاب کرده ام

چند اثر دیگر از هنرمند کالیفرنیایی خانم لیز ردی

با عنوان هند

آثاری از این هنرمند را قبلا در همین وبلاگ دیده اید و در آینده باز از او برای شما آثاری را ارایه خواهم داد

ادامه ی مطلب فراموش نشود

Flower Seller, Chamundi Hill


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:41 توسط شاهين |




http://i3.tinypic.com/2ep5b2a.jpg


    اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
    شک دارم
    داستان‌های ما را
    بخوانند
    امیدهای برباد‌رفته را.

    متاسفانه، می‌ترسم
    شعرهای ما را هم
    نخوانند.
    سخنانی سخت در باره‌ی جهان.

    همه‌ی فریادها
    و گرفتگی عضلات
    در تئاترهای ما
    باید حوصله‌شان را سر ببرد
    - شاید-

    در استراحتِ کوتاه،
    بین کارهای فرشته‌گانی
    و به طبع غیرانسانی‌شان.
    به کمدی‌فارس‌های ما
    یادگار عصر فیلم‌های صامت
    احتمالا نگاه نمی‌کنند.

    حتی به شِکوه‌های ما
    موکشیدن‌ها، دندان قروچه‌‌ها
    گمان نمی‌کنم نگاه کنند
    یا به این بیچاره که برای نجات،
    کلاه گیسِ غریق را چنگ می‌زند
    و از گرسنگی
    از بندِ کفش‌هایش چه لذتی می‌برد.

    از کمر به بالا، "ها"کشان، خشکش‌زده
    از کمر به پایین، موشی هراسان
    توی پاچه‌ی شلوارش می‌دود
    حتما باید
    این جور صحنه‌ها، سرگرمشان کند

    تعقیب دزد در دایره‌.
    وقتی تعقیب‌کننده، تعقیب‌شونده می‌شود.
    نوری در انتهای تونل، چشمِ ببر می‌شود
    صدها فاجعه، به صدها پشتک‌زدن،
    روی صدها ورطه‌ی هولناک،
    تبدیل می‌شود.

    اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند
    باید -امیدوارم-
    خنده‌ بر بندِ لرزان وحشت
    حتی وقتی فریاد نمی‌زند: کمک کمک کمک.
    نظرشان را جلب کند،
    چون همه‌ چیز در سکوت اتفاق می‌افتد.

    اما می‌توانم تصور کنم
    دستی بر بال‌های‌شان بکشند
    و اشکی از گوشه‌ی چشم بچکد
    یا دست کم لبخندی بزنند.


از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا

(۲۰۰۲-۱۹۴۵)

--------------------------

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 23:7 توسط شاهين |


http://pix2pix.org/pic/gif-mob/70.gif



+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 23:45 توسط شاهين |

کريستينا لوگن شاعر و نويسنده سوئدی متولد 1948 و عضو آکادمي سوئد است. اولين کتا ب لوگن مجموعه شعر «اگر من نه»  در سال1972 به چاپ رسيد. سال 1983 با انتشار دومين مجموعه شعرش « آشنائي با مرد پير دانا آرزوست »  به شهرت رسيد.  سال 1989  با نشر دفتر شعر « لحظه سگي»  به چاپ هفتمين کتاب شعر خود نائل آمد.  علاوه برشعرلو گن با نوشتن نمايشنامه هائي چون « عمه گل» ،«  دختران ايدال و جواهرات دزديده شده » نشان داده است که  او نويسنده توانائي است. کريستينا لوگن از سال 1997  مسئوليت ادراه تأتر برونگاتن 4 واقع در استکهلم را بر عهده دارد.
---------------------------------------------------------------------
در ادامه نمونه اشعار او را بخوانید
---------------------------------------------------------------------




ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:45 توسط شاهين |

....من تمرینِ تنهائی کرده ام و باقی مانده ام. تصور نمی کنم چیزی بهتر از داشتن یک زندگیِ دورنی باشد، و این یک آلترناتیو است. زیرا که ساده نیست در چنین دنیائی بزرگ شوی و بکوشی بمانی. واقعا ساده نیست.....

هشت پرسش از کریستینا لوگن
مصاحبه مارتینا لودین با کریستینا لوگن
برگردان: رباب محب

http://www.sahneha.com/images/lugn.jpg

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:37 توسط شاهين |

شب و نان

مهر، بر سر چادر ماتم کشید:
آسمان شد ابری و غمگین و تار-
باز خشم آسمان کینه توز...
باز باران، باز هم تعطیل کار...
قطره های اول باران یأس
روی رخسار پر از گردی چکید.
دیده یی بر آسمان، اندوه ریخت،
سینه یی آه پر از دردی کشید.
خسته و اندوهگین و ناامید
بر زمین بنهاد دست افزار خویش،
در پناه نیمه دیواری خزید،
شسته دست از کار محنت بار خویش.
باز، انگشتان خشکی، شامگاه
شرمگین، آهسته می کوبد به در:
باز، چشم پر امید کودکان
باز، دست خالی از نان پدر...


+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:0 توسط شاهين |

 

مولوی

 

داد جارویی به دستم آن نگار

گفت کز دریا برانگیزان غبار

 

در زمانه ای زندگی می کنیم که گاه اندیشه و آرزویی برای خوب زیستن و خوب بودن و راست گفتن / بسیار دشوارتر از برانگیزاندن غبار از دریاست. اما چه باک، که عشق دوست، دلی بزرگ تر از دریا به ما خواهد بخشید که از موج های سهمگین هیچ هراسی به دل راه نخواهیم داد.

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمیکند

تنهای بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گره های عقده گشا در گلو شکست

ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید وخاطره ها در گلو شکست

بادا مبادا گشت و مبادا به باد رفت

آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم با تو خدا حافظی کنم

بغض امان نداد و خدا...در گلو شکست.

                                                         قیصر امین پور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:30 توسط شاهين |

نويسندگي ظرايف و طرايف

نوشتن براي نويسنده چيزي شبيه نفس كشيدن است، شبيه زيستن كه زيستن خود امري اجتنابناپذير است.

1993برنده ی نوبل ادبی؛ توني ماريسن

ادامه مطلب فراموش نشود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 20:34 توسط شاهين |

بیست و سه سفارش


به کسانی که



وقت برای نوشتن ندارند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 20:15 توسط شاهين |

كريستين بوبن

من آرزوهاي كودك سه ساله را در پيچ و خم نويسندگي جامه‌ي عمل پوشاندم. اما نويسندگي كار نيست. واژه‌ي كار مرا ياد زناني مي‌اندازد كه هشت ساعت در روز، قطعات پلاستيكي را در كارخانه‌هاي الكترونيكي بر هم سوار مي‌كنند. و يا مرداني كه در آب‌هاي چرب رستوران ها ظرف مي‌شويند. واژه‌ي كار مرا ياد ميليون‌ها مردم مي‌اندازد و هيچ‌گاه نويسندگان را به خاطرم نمي‌آورد........................

در ادامه بخوانید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 20:2 توسط شاهين |

گاهي از من مي‮پرسند که چرا رمان‮هاي تاريخي مي‮نويسم. صادقانه اعتراف مي‮کنم که دوست دارم هرطور شده خودم را به گذشته وصل کنم. مي‮دانم که اين توضيح شايد چندان واضح نباشد اما انگار تمايلي در من هست که خودم را در قرن ديگري در هزاره ديگري تصور کنم. در خيال به مکان‮هاي باستاني سفر مي‮کنم و در ميان اشيا نامانوس زندگي ساده تري را تجربه مي‮کنم. بيش تر مواقع خود اين تصوير گذشته را برايم جالب و هيجان انگيز مي‮کند نه تاريخ نه داستان و نه آن چه که از گذشته مي‮آموزيم. تصوير زنده و جذاب زندگي در گذشته قوه تخيلم را تحريک مي‮کند تا باز هم جزييات بيش تري از آن دوران بسازد.
بعد از تغييرات غرب گرايانه کمال آتاتورک فرهنگ ترکيه به دو بخش تقسيم شد. فرهنگ امروزين که تحت تاثير اروپا بود و ميراث اسلامي‮دوران آتامان‮ها. حاميان جمهوري مدرن و تغييرات سکولار ساده دلانه گمان مي‮کردند که با از بين بردن گذشته مي‮توانند به مدرنيت و اروپا ميان بر بزنند و با خشونت تمام تيشه به ريشه تاريخ اسلام و فرهنگ اتامان‮ها مي‮زدند تا کشور را متمدن کنند. اما همان‮طور که فرويد مي‮گويد هر چيزي که سرکوب شود راهي براي بازگشت پيدا مي‮کند. گاهي اوقات به شوخي مي‮گويم که من همان بازگشت هستم. مدرن مي‮نويسم حتي بعضي‮ها مي‮گويند پست مدرن. رمان‮هايي متاثر از آوان گارد که شيوه اي غربي است. اما در دل اين مدرنيت نشانه‮هايي از فرهنگ سرکوب شده اتامان‮ها مي‮توان يافت.
مدتي بود که در فکر نوشتن کتابي درباره نقاشي بودم. از ۷ سالگي تا ۲۱ سالگي آرزو داشتم که نقاش بشوم. ۱۳-۱۴ سالم که بود از روي تصاوير دوران اتامان‮ها کپي بر مي‮داشتم. بعد‮ها که رمان نويس شدم فکر کردم بالاخره روزي کتابي درباره اتامان‮هاي مينياتوريست خواهم نوشت. فکر اوليه کتاب تغيير کرد و پخته‮تر شد اما هسته اصلي کتاب نام من قرمز زندگي نقاشي مسلمان ساکن استانبول بود. نقاشي اسلامي‮تقريبا وجود خارجي ندارد. بنابراين موضوع واقعا محدود بود.
وقتي که تصميم گرفتم که کتاب رمان مفصلي بشود افکار و عقايدم را هم داخل آن کردم. عقايد فلسفي زيبايي شناسي لذت ديدن تصوير سازي و سوالاتي فلسفي درباره اين که اول داستان‮ها بوجود آمده‮اند و يا تصاوير و اين که معني ديدن از نظر خدا و از نظر انسان چيست.
اما نکته‮اي که کتاب را براي من زنده و شخصي کرد خانواده اصلي داستان بود. شکور و پسر‮هايش تا حد زيادي اتو بيوگرافيک هستند. اورهان منم شوکت برادرم و اسم مادرم هم شکور است. وقتي که من بچه بودم پدرم مدتي ما را ترک کرد تا حدي شبيه همان ماجرايي که در کتاب هم اتفاق مي‮افتد. روابط خانوادگي کتاب براساس زندگي خانواده ما نوشته شده است. تلاش‮هاي مادري که مي‮خواهد خود را در محيط خانوادگي جديدي جا بياندزد و در عين حال مراقب خودش و پسر‮هايش باشد.
داستان‮هاي تاريخي طرفداران زيادي دارند و من تحت تاثير تعدادي از آن‮ها قرار گرفته ام. داستان‮هاي کارآکاهي امبرتو اکو و داستان‮هايي از کالوينو و بورخس. اما در قلب رمان من داستاني بسيار شخصي قرار دارد. آن هم در تصويري بسيار بزرگ و نه فقط در تعدادي از جزييات. بافت احساسي کتاب برايم خيلي جذاب بود و نوشتن کتاب را برايم لذت بخش مي‮کرد. چون تنها با خوانندگانم حرف نمي‮زدم و در واقع داشتم به نوعي گذشته خودم را هم زنده مي‮کردم داستان خصوصي خودم را هم بازنويسي مي‮کردم. شايد کليد لذت بردن از نوشتن اين است که زندگي‮نامه خود را طوري به تصوير در آوريم که با وجود اين که گذشته خودمان را در کتاب به تصوير کشيده‮ايم به نظر بيايد که انگار کتاب براي خود داستان نوشته شده. به گمان من نقطه ضعف‮هايي که همه ما داريم انگيزه اصلي انتخاب موضوع براي کتاب‮هايم است. البته منظورم حقارت‮هايم نيست بلکه عواطفي است که خشمگينم مي‮کنند حسادت‮ها عشق‮هاي برباد رفته و احساساتي از اين دست.
همه از من مي‮پرسند که برادرم درباره کتاب چه گفته. چون شخصيتش توي کتاب چندان قابل توجه از آب درنيامده. اما او نخواست که خودش را درگير نقد کتاب بکند. پاراگراف آخر کتاب در واقع نوشته شده تا زمينه‮اي فراهم کند که او بتواند کل کتاب را دست بياندازد- اين اورهان هميشه دروغ مي‮گويد درباره زيبايي مادرش غلو مي‮کند. و راجع به برادرش بي انصافي مي‮کند. برادرم به پاراگراف آخر نگاهي انداخت و گفت: آره درسته تو هميشه غلو مي‮کني. و ديگر درباره اين موضوع حرفي نزديم.
به نظر من نويسنده براي نوشتن احتياج به انگيزه اي اين چنين قوي دارد و بايد بتواند با دغدغه‮هايي از اين دست شوخ سرانه برخورد کند. وقتي که بتوان با حسادت‮ها و خشم‮ها  با شوخ طبعي کنار آمد آن وقت است که مي‮توان داستاني جذاب درباره آن‮ها نوشت. دست يابي به اين کيفيت باعث خلاقيت همراه با خوش خلقي مي‮شود. مهم پيدا کردن اين حالت و صداي مناسب براي بيان اين احساس است.

برگرفته از مصاحبه اورهان پاموک با سارا اسميت
مجله گاردين ۷ دسامبر ۲۰۰۲

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:56 توسط شاهين |

چهار افسانه در بارة پرومتئوس هست:
  افسانة يکم مي‮گويد که پرومتئوس چون رازِ يزدان را براي انسان‮ها گشود، ايزدان او را بر صخره‮اي در قفقاز بستند و عقاب‮هايي را فرستادند تا جگرش را بخورند، و اين جگر همواره نو مي‮گرديد.
  افسانة دوم مي‮گويد که پرومتئوس، انگيخته به درد پديد آمده از منقارهاي دَرّان، چنان به ژرفي خودش را صخره فشرد که سرانجام با آن يکي گشت.
  افسانة سوم مي‮گويد که خيانتش در طي هزاران سال فراموش شد: ايزدان و عقاب‮ها و خودش فراموش کردند.
  افسانة چهارم مي‮گويد که همه‮کس از آن شکنجة بي‮معنا خسته شدند. ايزدان خسته شدند، عقاب‮ها خسته شدند، زخم با خستگي جوش خورد.
  ماند تودة توضيچ‮ناپذيرِ صخره. افسانه کوشيد توضيح‮ناپذير را توضيح بدهد. از آن‮جاکه افسانه از زيرِ لايه‮اي از حقيقت مي‮آمد، مي‮بايست به نوبة خود به توضيح‮ناپذير بينجامد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فرانتس کافکا

برگردان: امير جلال الديناعلم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:53 توسط شاهين |

سيري‮ناپذيرترين کسان برخي زاهدا‮ن‮اند که در همه عرصه‮هاي زندگي اعتصاب غذا مي‮کنند و مي‮انديشند که به اين راه بر چيزهاي زير دست مي‮يابند:
1- صدايي خواهد گفت: بس است، به قدرِ کافي روزه گرفته‮اي، اکنون مي‮تواني مانندِ ديگران بخوري و اين را به حسابِ خوردنت نخواهند گذاشت.
2- همان صدا همان‮گاه خواهد گفت: تو ديري تحتِ اجبار روزه گرفته‮اي، از اين پس با شادي روزه خواهي گرفت، اين از خوراک شيرين تر خواهد بود.( وليکن، همان‮گاه تو همچنين خواهي خورد).
3- همان صدا همان‮گاه خواهد گفت: تو جهان را گشاده اي، من تو را از آن مي‮رهانم، همچنان که از خوردن و از روزه گرفتن ( وليکن، همان گاه تو هم روزه خواهي گرفت و هم خواهي خورد).
افزون بر اين، صدايي نيز مي‮آيد که پيوسته همه وقت با ايشان سخن مي‮گفته است: هرچند تو به تمام و کمال روزه نمي‮گيري، نيتِ نيک داري، و همين بس است.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از کتاب تمثيل‮ها و لغزواره ‮ها

فرانتس کافکا

برگردان:جلال الدین اعلم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:51 توسط شاهين |


پریشب برای دومین بار خواب تو را دیدم. یک پستچی از تو دو نامة سفارشی آورد، یعنی هر کدام را با یک دست یه من تحویل داد؛ دست‌هایش مانند میل‌های پیستونِ ماشینِ بخار، در نهایت دقت حرکت می‌کرد. خدایِ من، نامه‌هایی سحرآمیز بودند! ورق‌های آن را یکی پس از دیگری بیرون می‌کشیدم ولی پاکت هرگز خالی نمی‌شد. وسط پاگرد پله ایستاده بودم، این را علیه من به کار نبری، و مجبور بودم اوراقی را که می‌خواندم همان‌طور روی پله‌ها پخش کنم تا کاغذهای بیشتری از پاکت‌ها بیرون بکشم. تمام پله‌، از بالا تا پایین انباشته از ورقه‌هایی بود که خوانده و بخش‌وپلا کرده بودم، کاغذهای قابل کششی که صدایِ خش‌خشِ شدیدی ایجاد می‌‌کردند. و این یک رؤیایِ آرزومندانة واقعی بود.


ولی امروز صبح برای جلبِ نظرِ پستچی مجبور بودم به انواعِ وسایل متوسل شوم. پستچی‌هایِ ما خیلی بی‌مبالات هستند. نامة تو تا ساعت 11.5 به دستِ من نرسید. ده بار آدم‌های مختلف را از دم رختخواب به پایینِ پله‌ها فرستادم، انگار این کار او را تشویق به آمدن می‌کرد. خودم جرأت نمی‌کردم بلند شوم. ولی بالأخره نامه‌ات ساعت 11.5 واقعاً آن‌جا بود؛ پاکت را جر دادم و در یک نفس آن را خواندم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


بخشی از نامة 17 نوامبر 1912 کافکا خطاب به فلیسه

برگردان: مرتضی افتخاری
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:46 توسط شاهين |

10 فوریة 1922


فرماندة کل، کنار پنجرة کلبة ویرانه ایستاده بود و با چشم‌های گشادی که بستن آن‌ها امکان نداشت، ستون گروهان را که بیرون، زیرِ برف، در روشنیِ کدرِ مهتاب می‌گذشت نگاه می‌کرد.


گاه‌به‌گاه به نظرش می‌آمد که سربازی از صف خارج می‌شود جلوِ پنجره می‌ایستد صورتش را به شیشه می‌چسباند نگاه کوتاهی به او می‌اندازد و باز راهش را ادامه می‌دهد.


اگرچه هربار سرباز دیگری این عمل را انجام می‌داد، به نظرِ او چنین می‌آمد که هر دفعه همان سربازِِ اولی با صورت استخوانیِ نیرومند و گونه‌هایِ گوشتالود و چشم‌هایِ گرد و پوستی زرد و خشک؛ و هر بار پس از آن‌که بر می‌گشت تجهیزاتش را جابه‌جا می‌کرد، شانه‌ها را بالا می‌انداخت و شلنگی می‌زد تا قدمش را با قدم ستون که همچنان بدون هیچ تغییری می‌گذشت تطبیق بدهد.فرماندة کل نمی‌خواست این بازی بیش از این ادامه یابد. سربازِ بعدی را کمین کرد، پنجره را چهارتاق گشود، گریبانش را گرفت و کشیدش تو وگفت:


- بیا این‌جا!


او را به کنجِ کلبه راند. جلوش ایستاد و ازش پرسید:


- کی هستی؟


سرباز با ترس‌ولرز گفت:


- هیشکی.


فرماندة کل با خود گفت: «می‌شد چنین چیزی را انتظار داشت!»


آن وقت پرسید:


- واسه چی تو اتاقو نگاه کردی؟


- واسه این‌که ببینم هنوز هستی یا نه.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کافکا

برگردان: احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:43 توسط شاهين |

30 نوامبر 1912 [شب 29 تا صبح 30 نوامبر 1912]


خسته، حتماً، فليسه‌ي من، وقتي اين نامه را برمي‌داري خسته هستي، و من بايد به خاطر چشم‌هاي خواب‌آلود تو هم كه شده، سعي كنم روشن و واضح بنويسم. آيا بهتر نيست نامه را همين الآن نخوانده كنار بگذاري، دراز بكشي، و بعد از اين هفته‌ي پر سر و صدا و ازدحام چند ساعتي به خواب بروي؟ نامه در نخواهد رفت و حتي خيلي هم خوشحال خواهد شد اگر تا بيدار شدن تو روي تخت در انتظار بماند.


     دقيقا نمي‌توانم بگويم الآن كه مشغول نوشتن نامه هستم چه ساعتي است، چون ساعتم روي صندلي نه چندان دور از من قرار دارد و من جرات نمي‌كنم بلند شوم و به آن نگاه كنم. بايد نزديك‌هاي صبح باشد. ولي من تا قبل از نيمه‌شب پشت ميزم ننشستم. در بهار و تابستان  - البته من هنوز از روي تجربه به اين آگاهي نرسيده‌ام، چون بيدار ماندن‌هاي شبانه‌ي من مربوط به اين اواخر است – آدم نمي‌تواند سه ساعت متوالي بدون مزاحمت بيدار باشد، براي اين‌كه صبح سر مي‌رسد و آدم را به رختخواب مي‌كشاند. ولي حالا در اين شب‌هاي طولاني و يك‌نواخت، دنيا آدم را فراموش مي‌كند، ولو اين‌كه آن را فراموش نكند.


     از اين‌ها گذشته، كار نوشتن من آنقدر خراب بوده كه استحقاق خوابيدن را ندارم و بايد به اين محكوم شوم كه بقيه‌ي شب را به ايستادن كنار پنجره بگذرانم. آيا مي‌تواني عزيزم به آنچه مي‌گويم پي ببري: آدم بد بنويسد، و در عين حال احساس كند ملزم به نوشتن است، چون در غير اين‌صورت بايد با نااميدي كامل دست به گريبان باشد! مجبور باشد براي شادي‌هاي خوب نوشتن به اين طريق وحشتناك مكافات پس بدهد! در واقع چندان غمگين نباشد، ضربه‌ي ناگوار تازه‌اي نخورده باشد ولي شاهد اين باشد كه صفحات كاغذ، بدون وقفه با چيزهايي پر مي‌شود كه از آنها نفرت دارد، باعث بيزاري آدم مي‌شود يا به هر صورت، بي‌تفاوتيِ كسل كننده به بار مي‌آورد، ولي با تمام اين‌ها، به خاطر زنده بودن بايد نوشته شود. چه مشمئز كننده! اي كاش مي‌توانستم صفحاتي را كه اين چهار روز اخير پر كرده‌ام از بين ببرم، انگار هرگز نوشته نشده‌اند!


     ولي اين چه جور صبح بخير گفتن است؟ آيا در يك صبح قشنگ يكشنبه اين‌طور به استقبال محبوب مي‌روند؟


     ولي خوب، هركس آن‌طور كه مي‌تواند به استقبالش مي‌رود؛ تو هم غير از اين‌را نمي‌پسندي. اگر خواب، با شكايت‌هاي من كاملا از سرت نپريده و مي‌تواني مقداري بخوابي من ديگر حرفي ندارم. و به عنوان خداحافظي اضافه مي‌كنم كه همه چيز به‌طور قطع، كاملا به‌طور قطع، رو به بهبود است و جاي هيچ‌گونه نگراني نيست. قدر مسلم با توجه به اين كه به هر طريق در مركز نوشتن بوده‌ام و در گرماي آرام‌بخش آن‌ جاداشته‌ام، ممكن نيست كاملا از كار نوشتن دور بيفتم.


     و اكنون نه حتي يك كلمه‌ي ديگر و فقط بوسه‌ها، و بسياري از آنها به هزاران دليل - به دليل اين‌كه يكشنبه است، براي اين كه جشن‌ها پايان يافته، براي اين‌كه هوا خوب است، يا به اين دليل كه هوا بد است، به اين علت كه من بد مي‌نويسم و اميدوارم نوشتنم بهتر شود، و براي اين‌كه از تو خيلي كم مي‌دانم و بوسه‌ها تنها وسيله‌ي كشف چيزهايي با ارزش هستند و به اين دليل كه هرچه باشد خواب كاملا بر تو غلبه كرده است و ديگر ياراي مقاومت نداري.


     شب‌بخير! يكشنبه‌ي دلپذيري داشته باشي!


دوستدار تو، فرانتس

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

فرانتس كافكا

برگردان: مرتضي افتخاري

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:39 توسط شاهين |


بگــذار ســـــر به سينه من تا که بشنوی.....آهنگ اشتيــــــاق دلی دردمنــــــــــد را

شايد که بيش از اين نپسندی به کار عشق....آزار اين رميـــــــــــده­ سر در کمند را 

بگذار سر به سينه من تا بگويمت....اندوه چيست؟ عشق کدامست؟ غم کجاست؟

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان....عمری است در هوای تو از آشيان جداست

           "فریدون مشیری "  

  --------------------------------------------------------------


دستهامان

نرسیده ست به هم ...


 

 از دل و دیده ، گرامی تر هم

                            آیا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

                                        دست  !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

*

هر چه حاصل كنی از دنیا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!

*

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

*

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

*

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

*

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی كه به هم پیوسته است  !

به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است  !

*

دست در دست كسی ،

                       یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی

                        یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

*

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست !

*

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

*

آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

بار این درد و دریغ است كه ما

تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

                                                دست هامان ،

نرسیده است به هم !        

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:56 توسط شاهين |

The Painter and the Photographer
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 19:21 توسط شاهين |