زن در ریگ روان

دلتنگی های بی سبب
آمدند تا اشتباهات تو را به من بگویند
یکی یکی
خودشان را معرفی کردند
بلند بلند
می خندیدم وقتی این کار را می کردند
من همه ی آنها را به خوبی از قبل می شناختم،...
آه...
آنها کورند
آنها بیش از حد کورند برای دیدن
گناهان ِ تو
باعث شده بود که بیشتر عاشقت باشم...
من توان تغییر تو را ندارم
یا توان تشریح روشهایت را
هرگز باور نكن كه مردی بتواند
زنی را تغییر دهد!
این مردان، مدعیانی دروغگویند
كه می پندارند از یكی از دنده هاشان
زن را آفریده اند!
زن از دنده مرد پدید نیامده است ، حاشا!
این اوست كه از بطن زن زاده می شود
چونان ماهی كوچكی كه از اعماق آب سر بر می آرد !
و همچون نهری كه از رودساری مشتق می شود
این اوست كه گرد خورشید زن می چرخد
و گمان می برد كه بر جای ایستاده است!
*
من توان رام كردن تو را ندارم
توان اهلی كردنت را
یا توان تعدیل غرایز نخستینت را !
می آزمایم هوش خویش را بر تو
چنانكه حماقتم را !
هسچ یك را با تو كاری نیست
نه راهنمایی و
نه وسوسه !
اصیل بمان !
چنانكه هستی !
*
من توان شكستن عاداتت را ندارم
30 سال اینگونه بوده ای
توان تغییر طبیعتت را ندارم
كتابهایم سودی برایت ندارد
و عقائد من متقاعدت نمی كند !
تو
ملكه آشوبی و
دیوانگی!
كه به هیچكس تعلق ندارد.
بر همین طریق بمان!
*
تو
درخت زنانگی هستی
برآمده از تاریكی
بی نیاز از آفتاب و آب!
پری دریایی ای
كه به همه مردان عشق می ورزد
اما عاشق هیچ یك نیست!
با همه مردان می خوابدو
با هیچ یك!
تو
بانویی اساطیری هستی
كه با تمام قبایل رفت
و باكره بازگشت !
بر همین طریق بمان!
هر رویی یه زیری هم داره!
بیاید خیلی ساده بریم به اعماق اجسام!
همسر سرهنگ ناشاتیرین ــ ساکن اتاق شماره ی 47 ــ برافروخته و کف بر لب ، به صاحب هتل پرید و فریاد زنان گفت:
ــ گوش کنید آقای محترم! یا همین الان اتاقم را عوض می کنید یا از هتل لعنتی تان بیرون می روم! اینجا که هتل نیست ، پاتوق اوباش است! ببینید آقا ، من دو دختر بزرگ دارم و از پشت دیوار اتاقمان ، از صبح تا غروب حرفهای رکیک و زننده شنیده میشود! آخر این هم شد وضع؟ شب و روز! گاهی اوقات حرفهایی می پراند که مو به تن آدم سیخ میشود! عین یک گاریچی! باز جای شکرش باقیست که دخترهای بینوای من ، چیزی از این حرفها نمیفهمند وگرنه می بایست دستشان را میگرفتم و میزدم به کوچه … بفرمایید ، میشنوید؟ الان هم دارد بد و بیراه میگوید! خودتان گوش کنید!
از اتاق دیوار به دیوار اتاق شماره ی 47 صدایی بم و گرفته به گوش می رسید که می گفت:
ــ من ، برادر داستان بهتری بلدم. ستوان دروژکف یادت هست که؟ یک روز که داشتیم بیلیارد بازی میکردیم پایش را بلند کرد و زانویش را گذاشت روی میز تا Vugl (به گوشه) بزند ، یکهو یک چیزی گفت: جر ــ ر ــ ر ــ ر! اول فکر کردیم که ماهوت میز بیلیارد جر خورد ولی وقتی دقت کردیم برادر ، دیدیم ای بابا ، ایالات متحده ی جناب سروان ، پاک در رفته! این لامذهب پایش را آنقدر بلند کرده بود که خشتکش از این سر تا آن سر ، جر خورده بود … ها ــ ها ــ ها! چند تا از زنها ــ از جمله زن اوکورکین بی بته ــ هم آنجا بودند … کفر اوکورکین درآمد و رنگش شد گچ خالی … جنجال بپا کرد و مدعی شد که دروژکف حق نداشت در حضور زن او بی ادبی کند … معلوم است دیگر ، حرف حرف می آورد … تو که بچه های ما را میشناسی! … اوکورکین شاهدهایش را پیش ستوان فرستاد و او را به دوئل دعوت کرد ولی دروژکف بجای آنکه مرتکب حماقت شود … ها ــ ها ــ ها … گفت: « به من چه مربوط است! بگذار شاهدهاش بروند سراغ خیاطی که شلوارم را دوخته بود … تقصیر اوست ، نه من! » ها ــ ها ــ ها! … ها ــ ها ــ ها!
لیلیا و میلیا ، دختران سرهنگ که پای پنجره نشسته و مشت ها را تکیه گاه گونه های گوشت آلودشان کرده بودند ، چشمهای ریز خود را به زمین دوختند و سرخ شدند. خانم سرهنگ رو کرد به صاحب هتل و ادامه داد:
ــ شنیدید؟ و شما میگویید که این جور حرفها اشکالی ندارد؟ آقای محترم ، من زن یک سرهنگ هستم! شوهرم یک فرمانده ی نظامی است! من اجازه نمیدهم که یک گاریچی ، تقریباً در حضور من ، حرفهای زشت و نامربوط بزند!
ــ خانم محترم ، ایشان گاریچی نیستند ، اسمشان سروان ستاد کیکین است … ایشان اشراف زاده اند …
ــ حالا که ایشان اشرافیت شان را طوری ار یاد برده اند که درست مانند یک گاریچی حرفهای رکیک می زنند ، مستحق تحقیر و تنفر بیشتری هستند! خلاصه آقای محترم ، بجای آنکه با من جر و بحث کنید ، تشریف ببرید و اقدام کنید!
ــ خانم محترم ، آخر بنده چکار میتوانم بکنم؟ نه فقط شما ، بلکه همه از دست او می نالند ؛ من که کاری از دستم ساخته نیست! گاهی اوقات به اتاقش میروم و سرزنشش میکنم و میگویم: « گانیبال ایوانیچ ، از خدا بترسید! حیا کنید! » ولی او مشتهایش را گره میکند و هزار جور لیچار و حرف مفت تحویلم میدهد ؛ مثلاً میگوید: « بیلاخ! » و از همین حرفهای رکیک … افتضاح است ، افتضاح! مثلاً صبح که از خوب بیدار میشود یک وقت می بینید ــ ببخشید ، ها ــ با لباس زیر ، توی راهرو راه می افتد … گاهی وقتها هم که مست میکند هر چه فشنگ در تپانچه دارد به دیوارهای اتاق شلیک میکند … از صبح تا غروب شراب کوفت میکند ، شبها هم قمار میزند … بعد از قمار هم ، دعوا و کتک کاری راه می اندازد … باور بفرمایید ، از روی مشتریهای هتل ، خجالت میکشم!
ــ چرا این پست فطرت را بیرون نمی اندازید!
ــ بیرون؟ مگر میشود این آدم را بیرون انداخت؟ در عرض همین سه ماه گذشته ، کلی به بنده بدهکار شده … البته ما حاضریم از خیر طلبمان بگذریم به شرط آنکه به زبان خوش ول کند و برود …. قاضی صلح حکم تخلیه ی اتاق را صادر کرده ولی او کار را به تجدید نظر و استیناف و پژوهش و این جور حرفها کشانده است و مرتب هم قضیه را کش میدهد … باور بفرمایید بلای جانم شده! ولی راستش را بخواهید مرد خوبیست! جوان ، خوش قیافه ، باهوش … وقتی که هشیار است ، از خوبی لنگه ندارد. همین دیروز که مست نبود همه ی روز را نشست و برای پدر و مادرش نامه نوشت.
همسر سرهنگ آهی کشید و گفت:
ــ بیچاره پدر و مادرش!
ــ راستی که بیچاره! کدام پدر و مادری خوش دارند فرزندشان تنبل و بی عار بار بیاید؟ … هم فحشش میدهند ، هم از هتلها بیرونش میکنند ولی روزی نیست که بخاطر دعوا و رسوایی ، کارش به دادگاه نکشد … راستی که بدبختی است!
خانم سرهنگ بار دیگر آه کشید و گفت:
ــ بیچاره زنش!
ــ ایشان مجرد هستند ، خانم ، کی حاضر میشود به این جور آدمها زن بدهد؟ اگر سر سالم به گور ببرد باید خدا را شکر کند …
خانم سرهنگ از این گوشه ی اتاق تا گوشه ی دیگر قدم زد و پرسید:
ــ گفتید مجرد است؟
ــ بله خانم محترم.
خانم سرهنگ ، راه رفته را بازگشت ، لحظه ای به فکر فرو رفت و زیر لب به آهستگی گفت:
ــ هوم! … مجرد است … هوم! لیلیا ، میلیا ، از پشت پنجره بیایید این طرف ، میترسم سرما بخورید! حیف! اینقدر جوان و اینقدر فاسد! چرا باید اینطور باشد؟ لابد کسی را ندارد که اثر مطلوب رویش بگذارد! مادری در کنار خود ندارد که … گفتید که متأهل نیست؟ … که اینطور …
و بعد از دمی تأمل با لحن ملایمی اضافه کرد:
ــ بسیار خوب … لطفاً به اتاقش بروید و از قول من خواهش کنید که … از ادای کلمات زشت و ناهنجار خودداری کند … بگویید: خانم سرهنگ ناشاتیرینا خواهش کرده اند … بگویید که ایشان یعنی من به اتفاق دخترهایم در اتاق شماره 47 زندگی میکنیم … بگویید که آنها یعنی ما ، از ملک شخصی شان آمده اند …
ــ اطاعت میکنم خانم!
ــ بگویید: خانم سرهنگ و دخترهایش .. لااقل بیاید از ما عذرخواهی کند … بعدازظهرها بیرون نمی رویم ، هستیم! آه ، میلیا ، پنجره را ببند!
بعد از رفتن صاحب هتل ، لیلیا با صدای کشدار خود پرسید:
ــ مادر جان ، آخر این آدم … فاسد و گمراه به چه دردتان میخورد؟ آخر این هم شد آدم که دعوتش کنید! میخواره ، عربده جو ، لات!
ــ این حرفها را نزن ma chere (به فرانسه: عزیزم) … همیشه از همین حرفها می زنید و … روی دستم می مانید! او هر که میخواهد باشد ، ولی آدم نباید نسبت به دیگران بی اعتنایی کند … بیخود نیست که میگویند: هر بذری که کاشته شود به سود انسان است.
سپس آهی کشید و نگاه آکنده از غمخواری اش را به دخترها دوخت و ادامه داد:
ــ چه می دانم؟ شاید این خود سرنوشت است … حالا محض احتیاط هم که شده خوب است لباس عوض کنید …


شب است، در همه دنيا شب است، در من شب
مرا بگير چنان جفت خويش لب بر لب!
چگونه چشم ببندم ير اين الهه عشق؟!
عجب فرشته با مزّه ايست لامصّب!!
جلو نرو که به پايان نمی رسد اين راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!
چقدر قرص مسکـّن؟! چقدر مُهر سکوت؟!
رسيده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب
کدام آتش عاشق به روح من پيچيد؟
که سوخت پيرهن خوابهای من از تب!
که در ميان دلم بچـّه موش غمگينيست
که فکر می کند اين روزها به تو اغلب
که چشمهای ِ سياهِ قشنگِ خيس ِ بد ِ ...
که عاشقت شده بودم خلاصه مطلب!
ببخش بچـّه کوچولوی گيج قلب مرا
اگر نداشت بهانه ، اگر نداشت ادب
غزل تمام شده ، وقت نحس بيداريست
تو تازه می رسی از راه خانم ِ ... چه عجب!!


این شهر را برای یک نفر ساخته اند فقط
خیابان؟ یکی بیشتر ندارد
ایستگاه؟ تا دلت بخواهد
دلم می خواهد تمام دنیا را بکشانم این جا... نمی شود
پشت گوشی هایی که نیست
باز می رسم به گوش خودم
به صدایی که نیست
این شهر را به نام یک نفرکرده اند فقط
نام گنده ای که هرچه...
این جا ؛همیشه؛ یک لحظه بیشتر نمی شود
شهری چنین
شاید به درد نقشه ای می خورد که فقط
دستی که نیست می کشید
از این فرشته
از آن قماش نیست که هاله ای قشنگ
پیچد دور سرش
به دستش چنگ
نرم بیاید به خواب مان... لا لا بخواند
این فرشته کارش را خوب
می داند چه کند تا دود از سرمان بلند
داد مان هوا
پرسه در آسمان چندم هم نمی زند
زیر همین زمین
جایی میان آتش و چه می دانم
برای خودش حالی
هیچ هم منتظر نمی نشیند یکی صدایش
همین که لبریز
بال و پری می تکاند و دیگر
احدی جلو دارش
ملاحظه؟... اصلا!
رشوه؟... ابدا!
زیر پایش که بیفتند هم(می افتند) عین خیالش
نرده و پرچین نمی شناسد
کارش پرده دری ست
دیوار بتن هم که کشیده باشیم دور خودمان... آوار!
هر چه زباله ... آشکار!
کلوزآپ
این آقای از خودش راضی
که سینه جلو داده این طور
مگر نمی داند!؟
مکالمه از دور خیلی دور
هیچ خطی ... دوست عزیز
این جا را که منم
به جایی که تویی وصل نمی کند
عجیب نیست که دارم با تو حرف می زنم!؟
سوالی که توی دستم گذاشتی
به نگاهم جوش خورده ... راستی!
با کدام کلید از این در گذشتی؟
من که هر چه می گردم...
اوضاع عجیبی ست!
پا ها یم مرا کجا جا گذاشته اند؟
دست های من از پیشم کی رفته اند؟
قلبم که دست کم از ساعت شهرداری دقیق تر می زد
پشت کدام چراغ ایستاده؟
معلوم نیست... نمی دانم
فکر من اما ... نا گفته نماند ...کار می کند
این کار خانه همین طور دارد سوال
باور می کنی اگر بگویم جواب ندارم؟
این مکالمه دارد زیاده از حد خرج بر می دارد
و این در ... طوری که پیداست
روی هیچ کلیدی لبخند نمی زند
کلاغ
دارم دوباره کلاغ می شوم ... نترسید!
جار نمی کشم
روی آنتن که می روم
بر گیرنده های شما خش می افتد
می روم روی درختی در پارک
می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت
سیر نگاهم کنند
کاری به کار کسی ندارم
روی این برف
جای پای خودم را می کارم
این روز نامه ای که من خبر نگارش هستم
تا به دست شما برسد آب می شود
جار چرا بزنم!؟
او را بزنید!
این سر برای شکستن درد می کند... بزنید!
من هم برای زدن
حرف هایی دارم
سنگی که این دست ها را بلند کرده این طور
کجا به زمین می زند
توی کدام دهان؟
تقصیر که نداریم ... داریم؟
همان قدر که میدان اجازه می دهد
دور بر می داریم
(دارد دور بر می دارد
او را بزنید... زود!)
عام الفیل
شلوغ کرده اند که صدا به صدا نمی رسد... نه؟
شنیده ام که پرده شن را پس زده
از دست بیابان گریخته
به خیابان ریخته اند
می گویند راست راست راه می روند
کسی به آنان دست بند نمی زند ... حقیقت دارد؟
راست است که دروغ بال درآورده
از این شهر به آن شهر می رود ... الو؟
کلاغ هاچرا با قیچی هاشان به جان این سیم ها نمی افتند؟
عام الفیل دوباره چرا تکرار نمی شود؟
می گویند زلزله زیر همین خیابان ها خواب رفته است
بیدار نمی شود آخر ... چرا ... الو!؟
نقشه
هستم
همین حوالی
هر جای این خیابان که بخواهی
کنار همین درختی که می توانم افتاده باشم پاش... هول نکن!
به درد هیچ دندانی نمی خورم
خدمتم رسیده اند کرم ها حسابی!
کجای نقشه عیب... !
چه قدر کانال دارد این ( هزار تو )
قدم اگر بکنی تا همیشه ... دل شو داری!؟
زمان؟ سال صفر
فشوپشته؟ نام مکان
(دهی کوچک از خزر یک وجب دور تر)
دور چند خانواده درخت
دنیای نق نقو!
(یک فرشته تنبل دارد این حرف ها را به دهان کسی می گذارد که شاعر)
از شکم مادرش به در
لب مامای غرغرو چاک:
- شمه ره بگوم!
ای ریکه هیتوکه زبون در باره
باغ و بولاغ دخون زنه!
از مهر
غمی ندارم!
سایه برای درد دل از صادق گرفته ام
سگ ها که به هم ( البته به من ) پارس می کنند
رو می کنم به دیوار
این کشیش انحصاری
گوشی همیشه برای شنیدن دارد
گیرم که حرفی نمی زند تسکین نمی دهد
کار و بارم را گذاشته ام این روز ها بر زمین بپوسد
لبی گرم آماده دارم هنوز
کسی نمی خواهد ببوسد؟
پرده خوانی
نترس... این پسر این سهرابی که من می شناسم
خیال مردن ندارد!
زخم کهنه اش را برمی دارد
توی کوچه ها وُ خیابان ها راه می افتد... جار می کشد
این طورهاست که عاقبت
رخش را به نام خودش می کُند... دور بر می دارد
آهای... مراقب این بچه ها باش!
پشت این میدان
مدرسه ای ست که تابستان هم نمی تواند دَرش را ببندد
بچه ها را دور این دایره آن قدر می چرخانند
که نقش پدر را از بر می خوانند
روی صحنه
به هر کس که دشنه را دقیق تر... بیست می دهند
غصه نخور... این پرده ای که من می بینم
تمامی ندارد!
بروم شاهنامه را دوباره بنویسم

و اینک پایان نمایش، نزدیک است
پرده آخر پیش روست
و من بی پرده، چیزهایی از خودم خواهم گفت دوست من!
چیزهایی که دربارهشان تردیدی ندارم
And now the end is near
And so I face the final curtain
My friend I’ll say it clear
I’ll state my case of which I’m certain
من زندگی سرشاری داشتهام
مسافر تمام شاهراهها بودهام
و مهمتر از این
من رهرو راه خودم بودم
I’ve lived a life that’s full
I traveled each and every highway
And more, much more than this
I did it my way
پشیمانیهایم اندکاند
و آن قدر ناچیز که یادشان نمیکنم
من هرآنچه را که باید انجام دادم
همه را بدون استثناء
Regrets I’ve had a few
But then again too few to mention
I did what I had to do
And saw it through without exemption
من برای هر مرحله از زندگی برنامهای داشتم
و در راههای فرعی هر قدم را به دقت برداشتم
و مهمتر از این، خیلی مهمتر از این حرفها
این کار را به شیوه خودم پیش بردم
I planned each charted course
Each careful step along the byway
And more, much more than this
I did it my way
بله حتما یک وقتهایی هم پیش میآمد
که بیش از آنچه لازم بود لقمهها را بجوم
و این مال وقتی بود که شک داشتم
همه را میخوردم و بالا میآوردم
همه اینها را از سر گذراندم
ولی همچنان سرم بلند بود و به راه خود وفادار بودم
Yes there were times I’m sure you knew
When I bit off more than I could chew
But through it all when there was doubt
I ate it up and spit it out, I faced it all
And I stood tall and did it my way
من عشق ورزیدهام، خندیده ام، گریستهام
به قدر کافی سهم از ناکامی داشتهام
و حالا که اشک ها فرومینشینند
گذشتهها مرا به خنده میاندازند
I’ve loved, I’ve laughed and cried
I’ve had my fill, my share of losing
And now as tears subside
I find it all so amusing
فکر این که همه آن کارها را من انجام دادم
و شاید همه را بدون خجالت
نه! هرگز شرمنده نخواهم بود
چون همه آن کارها را به شیوه خودم انجام دادم
To think I did all that
And may I say not in a shy way
Oh no, oh no, not me
I did it my way
چون مرد یعنی هرآنچه به دست آورده
ـ چیزهایی که با تمام وجود حسشان میکند ـ
و اگر خودش نباشد یعنی که مفت باخته
مرد کسی نیست که به آسانی به زانو در میآید
زندگیام گواه است که من
در برابر بادها ایستادم( ضربهها را تاب آوردم)
و هرچه کردم به شیوه خودم بود
بله به شیوه خودم
For what is a man what has he got
If not himself then he has not
To say the things he truly feels
And not the words of one who kneels
The record shows I took the blows
And did it my way
Yes it was my way
شاعر تمام شده
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشق بازی من با ادامه بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون
به بچه ای که توام در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یکنفره
به خوردن دمپایی بر آخرین حشره
به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام
به دستهای تو در اخرین تشنج هام
به گریه کردن یک مرد آن ور گوشی
به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی
به بوسه های تو در خواب احتمالی من
به فیلم های ندیده به مبل خالی من
به لذت رویایت که بر تن کفی ام
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام
به گریه در وسط شعرهایی از سعدی
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به این همه که در سرم مدام شده
قسم به من به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام
دوباره برمیگردم به شهر لعنتی ام
به بحث علمی بیمزه ام در گوشت
دوباره برمیگردم به امن آغوشت
به آخرین رویامان به قبل کابوسِ...
دوباره برمیگردم به اخرین بوسه
دوباره برمیگردم به اخرین بوسه ..
دکتر مهدی موسوی
|
آن ابرهای تیره و این سایه ها شومند نوشابه ها از مشکی ِ کشتار مسمومند فریاد را خوردم به جُرم ِ «دوستت دارم» در دادگاهی که همه از پیش محکومند! آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است ایران ما گربه ست امّا موش بسیار است! خسته شده دنیا از این آواز تکراری خاموش شو! در جوب ها! یا زیرسیگاری از رادیو خاموش کن امواج صافت را که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را با من کتک می خوردی و شب های آخر بود که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود! فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست... یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود در ازدحام کف زدن های هواداران بازنده ای در انتظار سوت داور بود در مغز ما می سوخت عشق و خواب جنگل ها گربه میان دست های بچّه تنبل ها! در سردخانه فارغ التحصیل می گشتند اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل» ها می خواستم با تو بگویم: دوستت دارم امّا نمی فهمند اینها را مسلسل ها! من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت تو نیستی... نوشابه ی مشکی نخواهم خورد! عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود نه! تحفه ی این ابر، باران اسیدی بود دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!! تنها نه ما، خورشید را توی «اِوین» کردند خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد ما مرده ایم امّا دماغ زنده ها چاق است! در روزنامه ها ستون ادّعا چاق است از خون ما پر شد شکم هاشان... چه دردی داشت! با که بگویم درد را؟ حتی خدا چاق است!! شلاق یا حبس ابد؟ محکوم ِ از پیشیم که عشق ممنوع است که احساس قاچاق است دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند در کشوری که گربه اش را موش ها خوردند... سید مهدی موسوی |
|
دنیا پر از سگ است وجهان سربه سر سگی است
غیر از وفا تمام صفات بشر سگی است
لبخند ونان به سفره امشب نمی رسد
پایان ما آمد وخلق پدر سگی است
از بوی دود وآهن وگل مست می شود
در سرزمین من عرق کارگر سگی است
جنگ وجنون زلزله ،مرگ و گرسنگی
اخبار یک ،سه،چهار،دو،تهران،خبر سگی است
آهنگ سگ ،ترانه سگ،گوشهای سگ
این روزها سلیقه اهل هنر سگی است
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگی است
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدر سگی است مریم جعفری |
جویس مانسور (1986 – 1928)
با نام اصلی جویس پاتریکا آدس در خانواده ای مصری-یهودی در لندن متولد شد. تا سال 1953 در قاهره زندگی می کرد و در همین شهر با سوررئالیسم آشنا شد و بعد از آن به پاریس رفت و در آنجا به یکی از بهترین شاعران زن سوررئال تبدیل شد. در طول زندگی 58 ساله اش 16 کتاب شعر و تعدادی نمایشنامه منتشر نمود. در ادامه شعری از او را می خوانیم :
عریان
غوطه می خورم میان لاشه ها
با ماهیچه هایی آهنی
زنگاربسته از رویاهای بریده بریده.
عریان
امواج نور را دنبال می کنم
کناره زوزه های آرام دریا
می دوم
روی ماسه های
پخش شده از
جمجمه های سفید.
پر می کشم روی مغاک ها
بدون کلمه ای
و ژله بزرگی
که دریاست
سنگینی می کند
روی بدنم.
هیولاهای افسانه ای
با دهان های پیانو
پرسه می زنند
اطراف خلیج سایه ها.
عریان
به خواب می روم.
نگاه کن
از انسان بیزارم
از دعاهایش
ارواح مردگانش
ایمانش
روش هایش
پاکدامنی طاقت فرسایش
از جسدهایش
به حد کافی بهره مند بوده ام.
مرا متبرک کن
ای نور دیوانه ی درخشان در قله های آسمانی
می خواهم بار دیگر
تهی شوم
چون چشم های آرام گرفته از
بی خوابی.
می خواهم بار دیگر
ستاره ای باشم.
به سوی تو شنا می کنم
در فضایی عمیق
بی انتها
ترشرو
چون غنچه ای.
تو را مردی خواهم یافت
بدون حصار
قدیس لحظه ی آخر
و از من
بستری خواهی ساخت
و نان
و اورشیلم تو خواهم بود.
نمی شناسی
صورت شب زده ام را
چشمانم را
اسب های دیوانه ی آزادی
دهانم را
غرق در خون
پوستم را
انگشت هایم را
چون تابلوهای راهنما
تزیین شده با مرواریدهای خوشبختی
که مژه هایت را هدایت می کند به
گوش هایم
شانه هایم را به سمت حومه آزاد تنم
صدایت
می تواند گلویم را پر کند
چشمت
می تواند لبخند بزند.
در شب
از زردی شانه هایم چیزی نمی دانی
زمانی که
شعله های توهم زده کابوس ها آرزوی سکوت می کنند
و زمانی که
دیوارهای لطیف حقیقت یکدیگر را به آغوش می کشند
نمی دانی
عطرهای روزهایم روی زبانم
جان می سپارند
زمانی که جادوگرها با چاقوهای بی هدف می آیند
زمانی که در عمق شب فرو می روم.

تو باغچهى وسط ِ میدون، رو یه نیمكت
مردى نشسته كه وقتى رد میشین صداتون مىكنه
عینكى به چشمشه لباس طوسى ِ كهنهیى به تنش
ته سیگارى به لبش.
نشسته و
وقتى دارین رد میشین صداتون مىزنه
یا خیلى ساده بهتون اشاره مىكنه.
نبادا نیگاش كنین
نبادا محلش بدین
باید رد شین
جورى كه انگار ندیدینش
كه انگار اصلاً صداشو نشنفتین
باید قدما رو تند كنین و بگذرین
اگه نیگاش كنین
اگه محلش بذارین
بهتون اشاره مىكنه و، اون وخ
دیگه هیچى و هیچكى
نمىتونه جلودارتون بشه كه نرین نگیرین تنگ ِ دلش بشینین.
اون وخ نیگاتون مىكنه و لبخندى مىزنه و
شما حسابى عذاب مىكشین
سختر عذاب مىكشین و
اون بابا همین جور لبخند مىزنه
شمام درست همون جور لبخند مىزنین و
هرچى بیشتر لبخند بزنین بیشتر عذاب مىكشین
اُ هرچى بیشتر عذاب بكشین بیشتر لبخند مىزنین
چیزیه كه چاره پذیرم نیس،
اُ همون جا مىمونین
نشسته
یخزده
لبخند زنون
رو نیمكت.
اون دور و وَر بچهها بازى مىكنن
رهگذرا میگذرن آروم
پرندهها مىپرن
از این درخت
به اون درخت،
اُ شما همون جا مىمونین رو نمیكت
و مىدونین،
مىدونین كه دیگه
بازى بىبازى مث اون بچهها،
مىدونین كه دیگه هیچ وقت ِ خدا
نخواهین رفت پى ِ كارتون آروم، مث این رهگذرا،
كه دیگه هیچ وقت ِ خدا نخواهین پرید سرخوش
مث ِ این پرندهها.
ژاك پره ور
در ادامه بخوانید
ببخشید:
"نمی توانم همه
ی کابوس هایم را بنویسم"
من جای بدی ایستاده ام.
ادامه ی زندگیم در هوا راه می رود.
دیگر هیچ سیبی بوی دهان مرا نمی دهد.
و امید روبان قرمزی است
بسته به موهایم.
که در هوا باد می خورد
Désolé:
Je ne peux pas écrire tout mon cauchemar ""
Je suis debout dans un mauvais endroit.
Plus de ma vie à pied en l'air.
Aucune odeur de pomme ma bouche ne fonctionne pas.
Ruban Rouge est l'espoir, en fonction de mes cheveux.
Qui mange de l'air.
Sorry:
"I can not write all my nightmare"
I'm standing in a bad place.
More of my life walking in the air.
No apple smell my mouth does not.
Hope is the red ribbon.
Depending on the hair.
Who eats air
...
.........در هفتههای اول اغلب ساعتها پشت پرده میایستادم و آن اتفاقات ِ اندکی را که در بیرون میافتاد، تماشا میکردم. اما دچار شک شدم. چون کسی که ساعتها پشت پنجره میایستد، سرانجام جزو کسانی به شمارمیرود که مراقب و یا منتظر یک علامت است. پرده کرکره را پایین کشیدم. این را هم به جان خریدم که ممکن است کشیدن پرده کرکره باعث به وجود آمدن ِ این فکر بشود که میخواهم خودم یا چیزی را پنهان کنم. .....................
در ادامه ی مطلب داستان مظنون اثر یورک بکر را بخوانید.
آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.