
"حوصلهام سررفت. لطفا پالتوام را بدهید.
پیش از آنکه مرتکب کاری شوید
به باغ گلِسرخ بیندیشید،
یا اصلا به بوتهای گلسرخ،
فقط به شاخهای گل سرخ،آقایان."
یانوش پیلینسکی ( 1981-1921)
زندگی نامه در ادامه ی مطلب

چند اثر دیگر از هنرمند کالیفرنیایی خانم لیز ردی
با عنوان هند
آثاری از این هنرمند را قبلا در همین وبلاگ دیده اید و در آینده باز از او برای شما آثاری را ارایه خواهم داد
ادامه ی مطلب فراموش نشود

(۲۰۰۲-۱۹۴۵)
--------------------------

هشت پرسش از کریستینا لوگن
مصاحبه مارتینا لودین با کریستینا لوگن
برگردان: رباب محب

مهر، بر سر چادر ماتم کشید:
آسمان شد ابری و غمگین و تار-
باز
خشم آسمان کینه توز...
باز باران، باز هم تعطیل کار...
قطره های اول باران
یأس
روی رخسار پر از گردی چکید.
دیده یی بر آسمان، اندوه ریخت،
سینه یی آه
پر از دردی کشید.
خسته و اندوهگین و ناامید
بر زمین بنهاد دست افزار
خویش،
در پناه نیمه دیواری خزید،
شسته دست از کار محنت بار خویش.
باز،
انگشتان خشکی، شامگاه
شرمگین، آهسته می کوبد به در:
باز، چشم پر امید
کودکان
باز، دست خالی از نان پدر...
مولوی
داد جارویی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
در زمانه ای زندگی می کنیم که گاه اندیشه و آرزویی برای خوب زیستن و خوب بودن و راست گفتن / بسیار دشوارتر از برانگیزاندن غبار از دریاست. اما چه باک، که عشق دوست، دلی بزرگ تر از دریا به ما خواهد بخشید که از موج های سهمگین هیچ هراسی به دل راه نخواهیم داد.
حق با سکوت صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنهای بهانه ی دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گره های عقده گشا در گلو شکست
ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید وخاطره ها در گلو شکست
بادا مبادا گشت و مبادا به باد رفت
آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم با تو خدا حافظی کنم
بغض امان نداد و خدا...در گلو شکست.
قیصر امین پور
نوشتن براي نويسنده چيزي شبيه نفس كشيدن است، شبيه زيستن كه زيستن خود امري اجتنابناپذير است.
1993برنده ی نوبل ادبی؛ توني ماريسن
ادامه مطلب فراموش نشود
كريستين بوبن
من آرزوهاي كودك سه ساله را در پيچ و خم نويسندگي جامهي عمل پوشاندم. اما نويسندگي كار نيست. واژهي كار مرا ياد زناني مياندازد كه هشت ساعت در روز، قطعات پلاستيكي را در كارخانههاي الكترونيكي بر هم سوار ميكنند. و يا مرداني كه در آبهاي چرب رستوران ها ظرف ميشويند. واژهي كار مرا ياد ميليونها مردم مياندازد و هيچگاه نويسندگان را به خاطرم نميآورد........................
در ادامه بخوانید
گاهي از من ميپرسند که چرا رمانهاي تاريخي مينويسم. صادقانه
اعتراف ميکنم که دوست دارم هرطور شده خودم را به گذشته وصل کنم. ميدانم که اين
توضيح شايد چندان واضح نباشد اما انگار تمايلي در من هست که خودم را در قرن ديگري
در هزاره ديگري تصور کنم. در خيال به مکانهاي باستاني سفر ميکنم و در ميان اشيا
نامانوس زندگي ساده تري را تجربه ميکنم. بيش تر مواقع خود اين تصوير گذشته را
برايم جالب و هيجان انگيز ميکند نه تاريخ نه داستان و نه آن چه که از گذشته
ميآموزيم. تصوير زنده و جذاب زندگي در گذشته قوه تخيلم را تحريک ميکند تا باز هم
جزييات بيش تري از آن دوران بسازد.
بعد از تغييرات غرب گرايانه کمال آتاتورک
فرهنگ ترکيه به دو بخش تقسيم شد. فرهنگ امروزين که تحت تاثير اروپا بود و ميراث
اسلاميدوران آتامانها. حاميان جمهوري مدرن و تغييرات سکولار ساده دلانه گمان
ميکردند که با از بين بردن گذشته ميتوانند به مدرنيت و اروپا ميان بر بزنند و با
خشونت تمام تيشه به ريشه تاريخ اسلام و فرهنگ اتامانها ميزدند تا کشور را متمدن
کنند. اما همانطور که فرويد ميگويد هر چيزي که سرکوب شود راهي براي بازگشت پيدا
ميکند. گاهي اوقات به شوخي ميگويم که من همان بازگشت هستم. مدرن مينويسم حتي
بعضيها ميگويند پست مدرن. رمانهايي متاثر از آوان گارد که شيوه اي غربي است. اما
در دل اين مدرنيت نشانههايي از فرهنگ سرکوب شده اتامانها ميتوان يافت.
مدتي
بود که در فکر نوشتن کتابي درباره نقاشي بودم. از ۷ سالگي تا ۲۱ سالگي آرزو داشتم
که نقاش بشوم. ۱۳-۱۴ سالم که بود از روي تصاوير دوران اتامانها کپي بر ميداشتم.
بعدها که رمان نويس شدم فکر کردم بالاخره روزي کتابي درباره اتامانهاي
مينياتوريست خواهم نوشت. فکر اوليه کتاب تغيير کرد و پختهتر شد اما هسته اصلي کتاب
نام من قرمز زندگي نقاشي مسلمان ساکن استانبول بود. نقاشي اسلاميتقريبا وجود خارجي
ندارد. بنابراين موضوع واقعا محدود بود.
وقتي که تصميم گرفتم که کتاب رمان
مفصلي بشود افکار و عقايدم را هم داخل آن کردم. عقايد فلسفي زيبايي شناسي لذت ديدن
تصوير سازي و سوالاتي فلسفي درباره اين که اول داستانها بوجود آمدهاند و يا
تصاوير و اين که معني ديدن از نظر خدا و از نظر انسان چيست.
اما نکتهاي که کتاب
را براي من زنده و شخصي کرد خانواده اصلي داستان بود. شکور و پسرهايش تا حد زيادي
اتو بيوگرافيک هستند. اورهان منم شوکت برادرم و اسم مادرم هم شکور است. وقتي که من
بچه بودم پدرم مدتي ما را ترک کرد تا حدي شبيه همان ماجرايي که در کتاب هم اتفاق
ميافتد. روابط خانوادگي کتاب براساس زندگي خانواده ما نوشته شده است. تلاشهاي
مادري که ميخواهد خود را در محيط خانوادگي جديدي جا بياندزد و در عين حال مراقب
خودش و پسرهايش باشد.
داستانهاي تاريخي طرفداران زيادي دارند و من تحت تاثير
تعدادي از آنها قرار گرفته ام. داستانهاي کارآکاهي امبرتو اکو و داستانهايي از
کالوينو و بورخس. اما در قلب رمان من داستاني بسيار شخصي قرار دارد. آن هم در
تصويري بسيار بزرگ و نه فقط در تعدادي از جزييات. بافت احساسي کتاب برايم خيلي جذاب
بود و نوشتن کتاب را برايم لذت بخش ميکرد. چون تنها با خوانندگانم حرف نميزدم و
در واقع داشتم به نوعي گذشته خودم را هم زنده ميکردم داستان خصوصي خودم را هم
بازنويسي ميکردم. شايد کليد لذت بردن از نوشتن اين است که زندگينامه خود را طوري
به تصوير در آوريم که با وجود اين که گذشته خودمان را در کتاب به تصوير کشيدهايم
به نظر بيايد که انگار کتاب براي خود داستان نوشته شده. به گمان من نقطه ضعفهايي
که همه ما داريم انگيزه اصلي انتخاب موضوع براي کتابهايم است. البته منظورم
حقارتهايم نيست بلکه عواطفي است که خشمگينم ميکنند حسادتها عشقهاي برباد رفته و
احساساتي از اين دست.
همه از من ميپرسند که برادرم درباره کتاب چه گفته. چون
شخصيتش توي کتاب چندان قابل توجه از آب درنيامده. اما او نخواست که خودش را درگير
نقد کتاب بکند. پاراگراف آخر کتاب در واقع نوشته شده تا زمينهاي فراهم کند که او
بتواند کل کتاب را دست بياندازد- اين اورهان هميشه دروغ ميگويد درباره زيبايي
مادرش غلو ميکند. و راجع به برادرش بي انصافي ميکند. برادرم به پاراگراف آخر
نگاهي انداخت و گفت: آره درسته تو هميشه غلو ميکني. و ديگر درباره اين موضوع حرفي
نزديم.
به نظر من نويسنده براي نوشتن احتياج به انگيزه اي اين چنين قوي دارد و
بايد بتواند با دغدغههايي از اين دست شوخ سرانه برخورد کند. وقتي که بتوان با
حسادتها و خشمها با شوخ طبعي کنار آمد آن وقت است که ميتوان داستاني جذاب
درباره آنها نوشت. دست يابي به اين کيفيت باعث خلاقيت همراه با خوش خلقي ميشود.
مهم پيدا کردن اين حالت و صداي مناسب براي بيان اين احساس است.
برگرفته از مصاحبه اورهان پاموک با سارا اسميت
مجله گاردين ۷ دسامبر ۲۰۰۲
چهار افسانه در بارة پرومتئوس هست:
افسانة يکم ميگويد که
پرومتئوس چون رازِ يزدان را براي انسانها گشود، ايزدان او را بر صخرهاي در قفقاز
بستند و عقابهايي را فرستادند تا جگرش را بخورند، و اين جگر همواره نو
ميگرديد.
افسانة دوم ميگويد که پرومتئوس، انگيخته به درد پديد آمده از
منقارهاي دَرّان، چنان به ژرفي خودش را صخره فشرد که سرانجام با آن يکي گشت.
افسانة سوم ميگويد که خيانتش در طي هزاران سال فراموش شد: ايزدان و عقابها و خودش
فراموش کردند.
افسانة چهارم ميگويد که همهکس از آن شکنجة بيمعنا خسته شدند.
ايزدان خسته شدند، عقابها خسته شدند، زخم با خستگي جوش خورد.
ماند تودة
توضيچناپذيرِ صخره. افسانه کوشيد توضيحناپذير را توضيح بدهد. از آنجاکه افسانه
از زيرِ لايهاي از حقيقت ميآمد، ميبايست به نوبة خود به توضيحناپذير
بينجامد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
فرانتس کافکا
برگردان: امير جلال الديناعلم
سيريناپذيرترين کسان برخي زاهداناند که در همه عرصههاي زندگي
اعتصاب غذا ميکنند و ميانديشند که به اين راه بر چيزهاي زير دست
مييابند:
1- صدايي خواهد گفت: بس است، به قدرِ کافي روزه گرفتهاي، اکنون
ميتواني مانندِ ديگران بخوري و اين را به حسابِ خوردنت نخواهند گذاشت.
2- همان
صدا همانگاه خواهد گفت: تو ديري تحتِ اجبار روزه گرفتهاي، از اين پس با شادي روزه
خواهي گرفت، اين از خوراک شيرين تر خواهد بود.( وليکن، همانگاه تو همچنين خواهي
خورد).
3- همان صدا همانگاه خواهد گفت: تو جهان را گشاده اي، من تو را از آن
ميرهانم، همچنان که از خوردن و از روزه گرفتن ( وليکن، همان گاه تو هم روزه خواهي
گرفت و هم خواهي خورد).
افزون بر اين، صدايي نيز ميآيد که پيوسته همه وقت با
ايشان سخن ميگفته است: هرچند تو به تمام و کمال روزه نميگيري، نيتِ نيک داري، و
همين بس است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از کتاب تمثيلها و لغزواره ها
فرانتس کافکا
برگردان:جلال الدین اعلم
پریشب برای دومین بار خواب تو را دیدم. یک پستچی از تو دو نامة سفارشی آورد، یعنی هر کدام را با یک دست یه من تحویل داد؛ دستهایش مانند میلهای پیستونِ ماشینِ بخار، در نهایت دقت حرکت میکرد. خدایِ من، نامههایی سحرآمیز بودند! ورقهای آن را یکی پس از دیگری بیرون میکشیدم ولی پاکت هرگز خالی نمیشد. وسط پاگرد پله ایستاده بودم، این را علیه من به کار نبری، و مجبور بودم اوراقی را که میخواندم همانطور روی پلهها پخش کنم تا کاغذهای بیشتری از پاکتها بیرون بکشم. تمام پله، از بالا تا پایین انباشته از ورقههایی بود که خوانده و بخشوپلا کرده بودم، کاغذهای قابل کششی که صدایِ خشخشِ شدیدی ایجاد میکردند. و این یک رؤیایِ آرزومندانة واقعی بود.
ولی امروز صبح برای جلبِ نظرِ پستچی مجبور بودم به انواعِ وسایل متوسل شوم. پستچیهایِ ما خیلی بیمبالات هستند. نامة تو تا ساعت 11.5 به دستِ من نرسید. ده بار آدمهای مختلف را از دم رختخواب به پایینِ پلهها فرستادم، انگار این کار او را تشویق به آمدن میکرد. خودم جرأت نمیکردم بلند شوم. ولی بالأخره نامهات ساعت 11.5 واقعاً آنجا بود؛ پاکت را جر دادم و در یک نفس آن را خواندم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بخشی از نامة 17 نوامبر 1912 کافکا خطاب به فلیسه
برگردان: مرتضی افتخاری10 فوریة 1922
فرماندة کل، کنار پنجرة کلبة ویرانه ایستاده بود و با چشمهای گشادی که بستن آنها امکان نداشت، ستون گروهان را که بیرون، زیرِ برف، در روشنیِ کدرِ مهتاب میگذشت نگاه میکرد.
گاهبهگاه به نظرش میآمد که سربازی از صف خارج میشود جلوِ پنجره میایستد صورتش را به شیشه میچسباند نگاه کوتاهی به او میاندازد و باز راهش را ادامه میدهد.
اگرچه هربار سرباز دیگری این عمل را انجام میداد، به نظرِ او چنین میآمد که هر دفعه همان سربازِِ اولی با صورت استخوانیِ نیرومند و گونههایِ گوشتالود و چشمهایِ گرد و پوستی زرد و خشک؛ و هر بار پس از آنکه بر میگشت تجهیزاتش را جابهجا میکرد، شانهها را بالا میانداخت و شلنگی میزد تا قدمش را با قدم ستون که همچنان بدون هیچ تغییری میگذشت تطبیق بدهد.فرماندة کل نمیخواست این بازی بیش از این ادامه یابد. سربازِ بعدی را کمین کرد، پنجره را چهارتاق گشود، گریبانش را گرفت و کشیدش تو وگفت:
- بیا اینجا!
او را به کنجِ کلبه راند. جلوش ایستاد و ازش پرسید:
- کی هستی؟
سرباز با ترسولرز گفت:
- هیشکی.
فرماندة کل با خود گفت: «میشد چنین چیزی را انتظار داشت!»
آن وقت پرسید:
- واسه چی تو اتاقو نگاه کردی؟
- واسه اینکه ببینم هنوز هستی یا نه.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کافکا
برگردان: احمد شاملو
30 نوامبر 1912 [شب 29 تا صبح 30 نوامبر 1912]
خسته، حتماً، فليسهي من، وقتي اين نامه را برميداري خسته هستي، و من بايد به خاطر چشمهاي خوابآلود تو هم كه شده، سعي كنم روشن و واضح بنويسم. آيا بهتر نيست نامه را همين الآن نخوانده كنار بگذاري، دراز بكشي، و بعد از اين هفتهي پر سر و صدا و ازدحام چند ساعتي به خواب بروي؟ نامه در نخواهد رفت و حتي خيلي هم خوشحال خواهد شد اگر تا بيدار شدن تو روي تخت در انتظار بماند.
دقيقا نميتوانم بگويم الآن كه مشغول نوشتن نامه هستم چه ساعتي است، چون ساعتم روي صندلي نه چندان دور از من قرار دارد و من جرات نميكنم بلند شوم و به آن نگاه كنم. بايد نزديكهاي صبح باشد. ولي من تا قبل از نيمهشب پشت ميزم ننشستم. در بهار و تابستان - البته من هنوز از روي تجربه به اين آگاهي نرسيدهام، چون بيدار ماندنهاي شبانهي من مربوط به اين اواخر است – آدم نميتواند سه ساعت متوالي بدون مزاحمت بيدار باشد، براي اينكه صبح سر ميرسد و آدم را به رختخواب ميكشاند. ولي حالا در اين شبهاي طولاني و يكنواخت، دنيا آدم را فراموش ميكند، ولو اينكه آن را فراموش نكند.
از اينها گذشته، كار نوشتن من آنقدر خراب بوده كه استحقاق خوابيدن را ندارم و بايد به اين محكوم شوم كه بقيهي شب را به ايستادن كنار پنجره بگذرانم. آيا ميتواني عزيزم به آنچه ميگويم پي ببري: آدم بد بنويسد، و در عين حال احساس كند ملزم به نوشتن است، چون در غير اينصورت بايد با نااميدي كامل دست به گريبان باشد! مجبور باشد براي شاديهاي خوب نوشتن به اين طريق وحشتناك مكافات پس بدهد! در واقع چندان غمگين نباشد، ضربهي ناگوار تازهاي نخورده باشد ولي شاهد اين باشد كه صفحات كاغذ، بدون وقفه با چيزهايي پر ميشود كه از آنها نفرت دارد، باعث بيزاري آدم ميشود يا به هر صورت، بيتفاوتيِ كسل كننده به بار ميآورد، ولي با تمام اينها، به خاطر زنده بودن بايد نوشته شود. چه مشمئز كننده! اي كاش ميتوانستم صفحاتي را كه اين چهار روز اخير پر كردهام از بين ببرم، انگار هرگز نوشته نشدهاند!
ولي اين چه جور صبح بخير گفتن است؟ آيا در يك صبح قشنگ يكشنبه اينطور به استقبال محبوب ميروند؟
ولي خوب، هركس آنطور كه ميتواند به استقبالش ميرود؛ تو هم غير از اينرا نميپسندي. اگر خواب، با شكايتهاي من كاملا از سرت نپريده و ميتواني مقداري بخوابي من ديگر حرفي ندارم. و به عنوان خداحافظي اضافه ميكنم كه همه چيز بهطور قطع، كاملا بهطور قطع، رو به بهبود است و جاي هيچگونه نگراني نيست. قدر مسلم با توجه به اين كه به هر طريق در مركز نوشتن بودهام و در گرماي آرامبخش آن جاداشتهام، ممكن نيست كاملا از كار نوشتن دور بيفتم.
و اكنون نه حتي يك كلمهي ديگر و فقط بوسهها، و بسياري از آنها به هزاران دليل - به دليل اينكه يكشنبه است، براي اين كه جشنها پايان يافته، براي اينكه هوا خوب است، يا به اين دليل كه هوا بد است، به اين علت كه من بد مينويسم و اميدوارم نوشتنم بهتر شود، و براي اينكه از تو خيلي كم ميدانم و بوسهها تنها وسيلهي كشف چيزهايي با ارزش هستند و به اين دليل كه هرچه باشد خواب كاملا بر تو غلبه كرده است و ديگر ياراي مقاومت نداري.
شببخير! يكشنبهي دلپذيري داشته باشي!
دوستدار تو، فرانتس
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
فرانتس كافكا
برگردان: مرتضي افتخاري

بگــذار ســـــر به سينه من تا که بشنوی.....آهنگ اشتيــــــاق دلی دردمنــــــــــد را
شايد که بيش از اين نپسندی به کار عشق....آزار اين رميـــــــــــده سر در کمند را
بگذار سر به سينه من تا بگويمت....اندوه چيست؟ عشق کدامست؟ غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان....عمری است در هوای تو از آشيان جداست
"فریدون مشیری "
--------------------------------------------------------------
دستهامان
نرسیده ست به هم ...
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
*
هر چه حاصل كنی از دنیا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!
*
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
*
در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
*
بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
*
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی كه به هم پیوسته است !
به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !
*
دست در دست كسی ،
یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست كسی
یعنی : پیمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند كه از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
*
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
*
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !
*
آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار این درد و دریغ است كه ما
تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !

دست هامان ،
نرسیده است به هم !
